خرید بک لینک

درباره سایت

عجب رسمیه

امکانات وب

ساعت 3 تشییع جنازه اس .. با دختر عمو نشستیم خونه ی خودمون و داریم از وضعیت زندگیامون میگیم و من همش میگم خدایا شکرت .. بابام امروز باید میرفت MRI ولی نشد دیگه .. سفیدی چشماش زرد شده از صبح زود سر پاعه .. آخه بابا یکم انصاف خوبه بخدا .. این این بابام داداشتون نیست ، لعنتی آدم که هست چطور میتونین انقدر تحت فشار بذارینش .. +کسی کاری نمی کنه اما همه راهکار نشون میدن .. یکی نیست بگه کاری نمی کنین خفه شین لطفا .. -_- + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:48 توسط مُحـے |

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

این روزا آدم تو نوشتن بدبختیاشم باید مراقب باشه ..

مردم به بدبختیای همدیگه هم حسودی میکنن جدیدا .. دیدم که میگم ..

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:5 توسط مُحـے |

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

باورم نمیشه بابا بزرگ نیست .. باورم نمیشه دیگه صدام نمی کنه باورم نمیشه که دیگه دستاشو نمی گیرم ، دیگه نمیتونم روی موهای سفیدشو ببوسم دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم .. مراسم تشییع واقعا یه جور غیرقابل وصفی بود .. منتظر بودیم بابابزرگو بیارن رفتم پیش زن عمو ، داشت توی مردونه رو نگاه میکرد که بهم گفت فلانی به خاطر تو اومده :| رو کردم اونطرف ببینم چی میگه دیدم یه پسر چارشونه که موهایش یه کوچولو بلند بود و یه عینک آفتابی روی موهاش دستش تو دست بابام و وایساده ! چندین باری هی چش تو چش شدیم ولی خب به روی خودم نیاوردم .. پشت سر بابا بزرگ داشتم میرفتم و گریه میکردم ، عمه گفت محدثه دیدی به تو چیا میگفت آق

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

من موندم چرا مادر شوهر دخترِ دخترِ پدر بزرگ مرحوم باید شب رو بمونه اینجا؟ :|

بابا مگه چقد راهه آخه

#کمی به فکر بقیه باشیم با تچکر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:40 توسط مُحـے |

برچسب: فازتون, نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

اسمشو فهمیدم ، ص به شدت تو مخمه ، و هم همینطور زینب میگه ص کرم داره =)) از خستگی و بی خوابی دارم بیهوش میشم از صبح ساعت هفت بیدارم و شبم ساعت چهار خوابیدم .. بدون صبونه رفتیم سر مرغ شستن و خورد کردن کرفس و هویج و فلفل دلمه ای .. هنوزم باورم نمیشه بابابزرگ نیست .. امروز یه روزنامه ی همشهری گرفتم ، یه چندتا کار در منزل بود توش خداکنه خوب باشه ، واقعا وضعیت بدیه و باید کار پیدا کنم باااااایدددددد ص واقعا خوشگله توله -_- اونم که دیگه فقط شونه هاش ینی فاطی اگع بود کلی الان لهم فحش داده بودیم ، راستی بهم زنگ زده بود ولی از اونجابب که اصلا گوشی دستم نمیگیرم دیر فهمیدم و نمیشد بزنگم بهش این ینی ا

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

تو مسجد نشستم دارم هویج خورد میکنم ، یهو »و« میگه چاقو رو اونطوری گرفتی تو دستت مواظب باش میبره دستتو :/ هنگ کردم گفتم باشه ، بعد چند مین گفت میبرمتون بیرون ناهار بخوریم ، فلافل ، منو سها رو ینی بعد زد زیرش منم گفتم هیچ حرفی با کسی که میزنه زیر حرفاش ندارم ، از اون طرف شوهر عمه که بهش میگم عمو ، گفت عه محدثه این چه طرز حرف زدنه ، و دلش میسوزه و میگه چاقو دستتو نبره تو اینطوری باهاش حرف میزنی؟ و هم برام هی زبونشو در میاورد ، پسره ی دیوونه انگار بچه اس -_- حالا من نمیدونم بین اونهمه ادم چرا گیر داده به من ! عمو رو یه گوشه گیر اوردم میگم باشه دیگه عمو یادم میمونه از اون طرفداری میکنی دیگه اره گف

برچسب: داستان,بازی,«واو», نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

ینی اگه بخوام در عرض سه سوت دل سه تاشونم به دست میارم ، از بس رگ خوابشون دستمه ، ولی خب فعلا ترجیح میدم وایسم کنار و قاطی این مسائل نشم .. حوصله ندارم واقعا .. باید اعتمادمو ترمیم کنم ، باید برسم به اون چیزایی ک میخوام .. خدایا مرسی که هستی عشقم ، مرسی که حواست بهم هست :* +ح رو اونروز دیدم ، فاز اونروزشو درک نکردم واقعا ، نگاهاش و این داستانا !!! اخه اگه میخواست به مامانشم نیگا کنه قد مامانش تا کمر منه ، چرا با من چش تو چش میشد ؟؟؟؟؟؟ :/ بعدشم اینکه تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها -_- حالا اینم هیچی مامانم میگه میدونم کیا تو فامیل میخوانت اما این پنبه رو از تو گوشت بیرون کن فکر ازدواج با ف

برچسب: دوستان, نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

از این حاشیه ها که بگذریم ، دلم وافعا برا بابابزرگ تنگ شده ..

هربار که ازش میگم بغض میکنم و چشام پر میشه مثل همین چند دیفه پیش !

+از مسجد اومدیم ، عمه با یه بغض خاصی گفت °آقاجون از تو خیلی راضی بود محدثه ، میگفت کمکش میکردی °

هی میخوام بگم کاش دیرتر میرفت بعد میگم نه خوبه زمین گیر نشد و با عزت مرد .. خدا رحمتش کنه محمد خوشتیپم رو :(

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 2:10 توسط مُحـے |

برچسب: رسمیه, نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

صفحه بندی